لینکدین جای این کارها نیست! (۵ خط قرمز لینکدین)

رفتار حرفه‌ای زمان و مکان نمی‌شناسد؛ مجازی یا حقیقی، لینکدین یا اینستاگرام، اداره یا خیابان؛ آدم حرفه‌ای اصول حرفه‌ای‌گری را زیر پا نمی‌گذارد، حتی اگر در فضای بی‌سر و صاحبی(!) مثل فضای مجازی باشد؛ نمونه‌اش هم همین لینکدین.

سال‌های گذشته را به خاطر بیاورید. اولین توضیحی که در مورد لینکدین دریافت کردیم این بود که یک شبکه‌اجتماعی آمده مخصوص حرفه‌ای‌ها. اسمش لینکدین است و برای لینک‌زدن و شبکه‌سازی به کار می‌آید. می‌گفتند با فیس‌بوک فرق دارد. می‌گفتند مختص آدم‌حسابی‌هاست. می‌گفتند دیگر مجبور نیستید عکس‌های مربوط به شکست عشقی رفقای دوران دبستان را لایک کنید. همه اینها را گفتند اما …

علی‌رغم تلاش‌های محمدرضا شعبانعلی برای جا انداختن اصول رفتار حرفه‌ای در بین مدیران و متخصصین، اما ظاهرا این آموزش ها به تعداد زیادی از دوستان نرسیده است. تقریبا روزی نیست که با رفتار غیرحرفه‌ای عزیزی مواجه نشویم. در مورد حرفه‌ای‌گری در محیط کار صحبت فراوان است که دسترسی به آنها با یک جستجوی ساده گوگلی امکان‌پذیر است. چیزی که کمتر به آن پرداخته شده حرفه‌ای‌گری در فضای مجازی است. رفتارهای غیرحرفه‌ای در فضای مجازی مصداق ‌های فراوانی دارد و من در ادامه این مقاله قصد دارم تعدادی از آنها را که شخصا در محیط لینکدین مشاهده کردم لیست کنم؛ به این امید که شاید به اشتراک گذاشته شود و اندک تاثیری در فرهنگ وطنی استفاده از این شبکه‌اجتماعی موثر داشته باشد.

یک) محتوای غیرکاری

لازم به توضیح نیست که لینکدین با فیس‌بوک و اینستاگرام فرق می‌کند و محتواها و موضوعات شخصی و غیرحرفه‌‍ای چندان بر اندامش برازنده نیست. مطمئن باشید هم‌صنفان شما علاقه‌ای ندارند که روز کاری خود را با عکس منشوری شما از عروسی دیشب آغاز کنند! لطفا به همان اینستاگرام بسنده کنید و بیش از این سوهان روح نشوید!

دو) پیام‌های اسپم

این درست که درخواست شما را پذیرفته‌ایم، این درست که کانکشن همدیگر به حساب می‌آییم، و این را هم می‌دانیم که لینکدین سرویسی تحت عنوان ارسال پیام را در دسترس شما قرار داده. اما این دلیل نمی شود که یک متن تبلیغاتی نخ‌نما و غیرشخصی را به همه لیست خود ارسال کنید. مگر پنل پیامک انبوه خریده‌اید؟ پیام‌رسان لینکدین برای امور ضروری‌تر طراحی شده است. برای مثال، قصد دارید کنفرانسی برگزار کنید و می‌خواهید از یکی از کانکشن‌های خود درخواست کنید تا به عنوان سخنران در کنفرانس حضور داشته باشد. قطعا ارسال پیام خصوصی به لینکدین آن سخنران رفتاری حرفه‌ای و قابل‌قبول است.

سه) پروفایل غیرحرفه‌ای

بدون شک عکسی که مصداق بارز «دستی به جام باده و دستی به زلف یار» باشد چندان مناسب عکس پروفایل لینکدین نیست. همچنین این پروفایل برای شماست و حضور افراد دیگر در عکس دسته‌جمعی پروفایل شما توجیه منطقی ندارد. ضمن اینکه عکس سه‌درچهار هم چندان خوشایند نیست. مگر برای استخدام آمده‌اید؟ حتما لازم نیست آتلیه بروید و جیبتان را به خطر بیندازید. عکسی استاندارد از صورت شما یا قامت نمایان شما در محیط کار می‌تواند گزینه مناسبی باشد.

به‌روز بودن رزومه نیز یکی از اصول حرفه‌ای به حساب می‌آید. یک روزمه آبرومند و البته صادقانه از ملزومات اولیه شناخت شما توسط هم‌صنفان است. در رزومه لازم نیست همه فعالیت‌های ریز و درشت زندگی‌تان را قید کنید. همین که کلیات سابقه حرفه‌ای شما بر ما هویدا شود سپاسگزارتان خواهیم بود. پیشنهاد می‌کنم سوابقی را ثبت کنید که به کار فعلی‌تان ارتباط داشته باشد. اینکه در ایام بلوغ در یک ساندویچی کار می‌کردید قطعا ارزشمند است اما چیزی به ارزش‌های شما به عنوان یک کارشناس خرید اضافه نمی‌کند! این اطلاعات را بگذارید برای زمانی که مشهور شدید و می‌خواستید به عنوان کارآفرین برتر از رموز موفقیت خود مستندهای تبلیغاتی تهیه کنید!

چهار) ارتباطات بی‌ربط!

به دنبال ارتباط‌گیری با افرادی باشید که به نوعی به فعالیت حرفه‌ای شما مرتبط باشند. اینکه بخواهید به هر قیمتی تعداد کانکشن‌های خود را افزایش دهید قطعا اتفاق مثبتی نیست. برای مثال، خود من که در حوزه برنامه‌ریزی تبلیغات و ارتباطات برای کسب‌وکارها و استارت‌آپ‌ها فعال هستم درخواست ارتباط این سه دسته را باارزش می‌دانم و درخواست آنها را فورا قبول می‌کنم یا احیانا به آنها درخواست می‌فرستم:

  • اهالی تبلیغات، رسانه، محتوا، ارتباطات و برندسازی
  • توسعه‌دهندگان استارت‌آپ‌ها
  • مدیران کسب‌و‌کارها

شاید سخت باشد اما باید سعی کنیم در مقابل وسوسه قبول درخواست‌های غیرمرتبط مقاومت کنیم. چند وقتی می‌شود که خودم این مورد را شروع کرده‌ام و امیدوارم بر سر تصمیمم بمانم!

پنج) تبادل تاییدیه یا endorsement

اینکه یک کسی بیاید و تخصص‌های من را تایید کند قطعا لطف بزرگی به من کرده و سعی می‌کنم حتما از او تشکر کنم. بعد از آن حساب کاربریش را بررسی می‌کنم تا در صورت امکان بتوانم این لطف را پاسخگو باشم؛ و این صرفا در صورتی است که صلاحیت شخص مذکور در تخصص موردنظر بر من محرز شود. اگر فرد را متخصص ندانم قطعا تاییدی هم در کار نخواهد بود. اخلاق حرفه‌ای حکم می‌کند فقط کسانی تایید شوند که واقعا متخصص باشند. قرار نیست نان به هم قرض بدهیم.

پانوشت: لازم به تاکید است که شخصا خطاهای زیادی در استفاده از لینکدین داشته (و دارم!) و خودم را مبرا از این اشتباهات نمی‌دانم. سوءتفاهم نشود.

محمدیوسف فراهانی

کتاب «کافه وصال»: مصائب آقای مدیرعامل

پست مدیرعاملی ذاتا جذاب است. فارغ از اندازه سازمان، همه فکر می‌‍کنند که طبقات بالای ساختار سازمانی آب‌و‌هوای دلچسب‌تری دارد و خیلی‌ها دلشان می‌خواهد نوک این هرم باشند و برخورداری از اختیارات گسترده و منافع فراوان آن را تجربه کنند. اما این همه داستان نیست. من مدیرعامل نیستم اما از زبان چند مدیرعامل بزرگ شنیده‌ام که مسئولیت‌ها و مصائب این پست به حدی سخت و طاقت‌فرساست که همه علاقه‌مندان به رئیس‌بازی را فراری می‌دهد و تنها عاشقان به کار و تلاش در این پست باقی می‌مانند. اگر سودای مدیرعاملی را در سر می‌پرورانید پیشنهاد می‌کنم قبل از هر کاری کتاب «کافه وصال» را بخوانید.

اسم کتاب غلط‌انداز است و در نگاه اول به نظر می‌رسد با یک داستان عاشقانه سروکار داشته باشیم. البته واقعا چیزی غیر از این هم نیست. داستانی واقعی از عشق و علاقه یک مدیر نسبت به مجموعه‌ای پیر، مستهلک، ورشکسته و شکست‌خورده که با تلاش شبانه‌روزی آقای مدیرعامل و همراهانش سرپا می‌شود، نفسی تازه می‌کند و شتاب می‌گیرد. قلم داستانی نویسنده دلنشین و پرتوان است و موقعیت‌های دشوار و دست‌اندازهایی که در مسیر انجام درست مسئولیت‌های یک مدیرعامل وجود دارد را به خوبی تصویر می‌کند.

شاید بد نباشد توضیح جالبی که در پشت کتاب چاپ شده را مرور کنیم:

«در شرکت‏های بحران‏زده، افرادی که بتوانند کاری ثمربخش انجام دهند، انگشت‏شمارند. منابع اغلب اشتباه تخصیص داده می‏شود و منفی‏باف‏ها بر جریان اصلی هدایت شرکت تاثیر می‏گذارند. در شرکت‏های بحران‏زده پدیده‏هایی مانند استراتژی‏های اشتباه، فروش بی‏کیفیت، هدر رفتن سرمایه‏های انسانی، بحران نقدینگی، جلسات اشتباه، توهم تعادل و اصل شدن حاشیه‏ها، پدیده‏هایی کم‏وبیش متعارف هستند و در چنین شرایطی آنکه رفتاری نامتعارف دارد، پیشرو و موفق است. این کتاب نتیجه مدیریت نامتعارف در شرکتی ورشکسته است که از بحران خارج شد.»

کافه وصال یک بررسی مورد غنی و آموزنده از یکی از هزاران شرکتیست که در کشورمان فعالیت می‌کنند. شخصا بار آموزشی این کتاب را بالاتر از دوره‌های کم‌خاصیت Mini MBA و موارد مشابه می‌دانم و مطالعه آن را به همه مدیران این مملکت، به‌ویژه مدیران بخش خصوصی توصیه می‌کنم. این کتاب یک کارگاه آموزشی کامل برای یادگیری مهارت‌های مدیریتی در بالاترین سطح است.

کافه وصال را از کجا تهیه کنیم؟

این کتاب به قلم علی صادقی در ۱۶۸ صفحه و قیمت ۱۲ هزار تومان از انتشارات دنیای اقتصاد قابل تهیه است.

پانوشت: بدیهی است که در این نوشتار منظور از مدیرعامل کسی است که قصد و توان پیشبرد امور راهبردی و اجرایی یک مجموعه را داشته باشد. لطفا مدیران بی‌خاصیت نسبی (در مقابل سببی!) و رانت‌باز را قاطی این داستان نکنید.

محمدیوسف فراهانی

بیکاری یا قحطی نیروی کار؟ (بخش آخر)

لب کلام مقالات پیشین این است که مساله بیکاری، بیشتر از هر چیزی معلول شیوه تفکر استخدام دولتی و بی‌کیفیتی (دانشی و مهارتی) نیروهای موجود است.

در شیوه تفکر دولتی افراد توقع دارند که یک سازمان دولتی آنها را استخدام کرده و هر ماه چیزی تحت عنوان حقوق به کارت حقوقشان واریز کند (دقت شود که موضوعی تحت عنوان «کارآفرینی» متفاوت از این بحث است که در این مقاله به آن ورود نکرده‌ام و در مقاله‌ای مستقل بررسی خواهد شد). نتیجه این شیوه تفکر، تغذیه کردن از بدنه یک سیستم دولتی بدون انجام اثربخش وظایف شغلی و با اتکا به حضور فیزیکی در محل کار است.

بحث بی‌کیفیتی نیروی کار نیز با ناکارآمدی سیستم آموزشی از یک سو، و بی‌رغبتی افرادِ با تفکر استخدامی دولتی نسبت به فراگیری مهارت‌های ضروری و به‌روز از سوی دیگر گره خورده است. تا زمانی که شیوه تفکر نیروی کار تغییر نکند، تا زمانی که سرانه کتابخوانی افزایش پیدا نکند، تا زمانی که بحث یادگیری مهارت‌ها به یک اصل در جامعه تبدیل نشود و تا زمانی که آموزش به مدرسه‌ و دانشگاه خلاصه شده باشد، پرورش یافتن نیروی کار باکیفیت بیشتر شبیه به یک رویا می‌ماند.

مخاطب عزیزی که سه بخش پیشین این غرنامه(!) را خواندی؛ همه مدیران بخش خصوصی این مملکت به دنبال افرادی هستند که تعریفشان از کار متفاوت از «کارت زدن» و حضور فیزیکی باشد. شاید در نگاه اول به نظر برسد که بخش خصوصی سخت‌گیری و بیگاری دارد اما حتی اگر این موضوع هم درست باشد باز بهتر از تلف کردن عمر در یک موقعیت شغلی بیهوده است.

جوانی که می‌خواهد زندگیش در ساعت‌های کاری هم امتداد پیدا کند راهی ندارد جز اینکه شغلش را عاشقانه دوست داشته باشد و هر روز صبح با آرزوی انجام کارهای بزرگ بیدار شود، در غیر این صورت مجبور است روز خود را با ناسزاگویی به خودش، مدیرش و مشتریانش شروع کند.

در نهایت لازم می‌دانم بگویم که در فضای کار فعلی، نیروی کار باکیفیت کیمیا شده است. بدون شک چنین شرایطی فرصت مناسبیست برای همه کسانی که برای خود و سازمان کارفرما ارزش قائلند و کار باکیفیت ارائه می‌کنند. انتخاب این مسیر هر چند در ابتدا کمی سخت و نیازمند تلاش فراوان است، اما شرایط ویژه، دستمزد مناسب و عزت شغلی پاداش همه کسانی است که راهشان را از توده کارجویان جدا کرده‌اند و گزینه‌های آسان اما غلط را کنار گذاشته‌اند.

محمدیوسف فراهانی

لینک مرتبط: بیکاری یا قحطی نیروی کار؟ (بخش اول)

لینک مرتبط: بیکاری یا قحطی نیروی کار؟ (بخش دوم)

لینک مرتبط: بیکاری یا قحطی نیروی کار؟ (بخش سوم)

بیکاری یا قحطی نیروی کار؟ (بخش سوم از چهارم)

همه ما می‌دانیم تعداد زیادی جوان جویای کار وجود دارد که هر روز برای یافتن شغل موردنظرشان تلاش می‌کنند. در سمت دیگر به تعداد زیادی سازمان در بخش خصوصی (و گاها دولتی) برمی‌خوریم که دربه‌در(!) به دنبال جذب نیروی کار مناسب و کاربلد هستند تا سیستم ناقص خود را کامل کرده و با بهره‌وری بیشتر به ادامه فعالیت‌های خود مشغول باشند. سوال اینجاست که چه اتفاقی افتاده که دو کفه این ترازو هیچ‌وقت تراز نمی‌شوند؟ با وجود این همه سایت‌ و مجموعه‌ کاریابی، طبیعی است که نیروهای جویای کار به سازمان‌های جویای نیروی کار معرفی شوند و همه چیز به خیر و خوشی تمام شود؛ اما این اتفاق نمی‌افتد و یکی از دلایل اصلی آن کیفیت نیروی کار است.

در مقاله اول از شیوه تفکر کارکنان در سازمان‌های دولتی گفتم. رفتار نیروی کاری که چنین ذهنیتی را در خود تقویت کرده باشد کاملا متفاوت از نیروی کارآمد و باکیفیت است. چنین افرادی برای «کار نکردن» استخدام می‌شوند! به این معنا که تمایل دارند حضور فیزیکی داشته باشند اما کار خاصی انجام ندهند و البته در پایان برج از حقوق و مزایا برخوردار شوند. البته کارهایی هم هست که این افراد با حداکثر کیفیت و بهره‌وری انجام می‌دهند، از جمله چرت زدن، ایجاد اختلال در فرآیند، رسیدگی به کارهای شخصی، پیگیری دریافت وام، بن و ارزاق!

فارغ از نوع صنعت، چنین افرادی معمولا به دنبال تقویت مهارت‌های خود نیستند. اگر بخواهیم ریشه‌ای بررسی کنیم، انگیزه‌ای هم ندارند تا مشقت آموزش مفاهیم جدید را به سمت خود هموار کنند، چرا که در سیستم استخدامی دولتی به مهارت‌های افراد توجه چندانی نمی‌شود و مدرک دانشگاهی حرف اول را می‌زند. همچنین خلاقیت و ایده‌پردازی در چنین سیستم‌هایی از پایه تعریف نشده و اگر کسی بخواهد تغییر مثبتی در فرآیندهای کاری ایجاد کند با واکنش تند همکاران و مدیران مواجه خواهد شد. این فضای کاری باعث می‌شود تا فاصله این افراد با نیروهای توانمند صنعت روزبه‌روز بیشتر شود و اگر روزی به هر دلیلی شغل دولتی خود را از دست بدهند هیچ کدام از سازمان‌های خصوصی حاضر نشوند چنین فردی را جذب سیستم خود کنند.

بحث سیستم آموزشی نیز مستقیما بر کیفیت نیروی کار تاثیر می‌گذارد. اگر بگویم سیستم آموزشی فعلی تاثیری جز باسواد کردن افراد (صرفا برای خواندن از روی متون!) نداشته پربیراه نگفته‌ام. مدرسه و دانشگاه ارکان اصلی این سیستم را تشکیل می‌دهند و در بیان ناکارآمدی مدارس همین بس که یک دانش‌آموز حدودا شش سال به طور مستمر تحت آموزش زبان انگلیسی قرار می‌گیرد اما از یک مکالمه سی ثانیه‌ای با یک توریست راه‌گم‌کرده ناتوان است. دانشگاه هم که تکلیفش مشخص است و دانشجویان به دانشگاه می‌روند تا چهار سال بچرخند و خوش بگذرانند و در نهایت هم با یک مدرک کارشناسی فارغ‌التحصیل شوند، غافل از این که دانشگاه هیچ‌وقت کسی را «کار»شناس نکرده؛ چرا که به قول محمدرضا شعبانعلی، اصولا کارشناس کسی است که «کار» را از نزدیک دیده باشد و ابعاد آن را لمس کرده باشد، نه کسی که کتاب‌های ترجمه شده ده‌ها سال پیش را نصفه و نیمه مرور کرده، آن هم فقط شب امتحان و با فرض تقلب نکردن!

با در نظر گرفتن مختصات این سیستم آموزشی، هنوز کسانی هستند که دلشان به مدرک لیسانس و فوق‌لیسانس خوش است و معطل درس و دانشگاه شده‌اند تا شاید چیزی یاد بگیرند، غافل از اینکه همه یادگرفتنی‌ها در خارج از دانشگاه است. شخصا هفت سال در بهترین دانشگاه‌های دولتی ایران درس خوانده‌ام اما اعتراف می‌کنم که دانش اندک امروزم را مدیون بازار کار، دوره‌های آموزشی خارج از دانشگاه و از همه بیشتر کتابخانه‌ پربارم هستم. به قول آن جمله معروف، دانشگاه فقط به من کمک کرد تا متوجه شوم چیزی برای یادگرفتن در این سیستم آموزشی وجود ندارد.

در بخش بعدی این مقاله بلند به جمع‌بندی موضوع خواهم پرداخت.

محمدیوسف فراهانی
لینک مرتبط: بیکاری یا قحطی نیروی کار؟ (بخش اول)
لینک مرتبط: بیکاری یا قحطی نیروی کار؟ (بخش دوم)

بیکاری یا قحطی نیروی کار؟ (بخش دوم از چهارم)

گفتیم که بزرگ‌ترها به ما یاد دادند که خودمان را به یک سازمان دولتی بچسبانیم تا به مدت سی سال از یک حقوق متعادل و مستمر دولتی برخوردار شویم و در عین حال کار طاقت‌فرسایی هم انجام ندهیم. این شیوه تفکر به گونه‌ای در ذهن برخی از افراد نهادینه شده که گاها می‌بینیم برخی رشته‌های تحصیلی، تنها به این دلیل که امکان استخدام دولتی ندارند از گردونه انتخاب کنار گذاشته می‌شوند.

مواجهه این مدل ذهنی با سیستم‌ استخدام دولتی مشکل چندانی را، نه برای سازمان و نه برای متقاضی، ایجاد نمی‌کند؛ تعارض اصلی جایی خودش را نشان می‌دهد که فردی با چنین تفکری بخواهد در بخش خصوصی استخدام شود. بخش خصوصی چند تفاوت اساسی با سازمان‌های دولتی دارد: اول اینکه خبری از پول‌های بادآورده نیست. سرمایه‌گذار منابع محدودی دارد و باید شش دانگ حواسش را جمع کند تا در پرداخت هزینه‌ها به مشکل نخورد. دوم اینکه شرکت‌های خصوصی شرح شغل مشخص دارند، به این معنا که یک نیروی تازه وارد از روز اول از دامنه وظایف و اختیاراتش مطلع است. همچنین در بخش خصوصی شاخص‌های ارزیابی عملکرد و میزان دستیابی به اهداف وجود دارد. این شاخص‌ها به هیچ وجه صوری نیستند و افراد در مورد کیفیت عملکردشان پاسخگو هستند. شاید در نگاه اول به نظر برسد که کار کردن در بخش خصوصی چندان عاقلانه نیست اما همین سیستم سخت‌گیرانه بستر خوبی را فراهم می‌کند تا انسان‌های نوآور، موثر و توانمند از سایرین متمایز شوند و طبیعتا بتوانند از حقوق و مزایای بیشتری برخوردار شوند. به زبان دیگر، بخش خصوصی این قابلیت را دارد که سیستم عادلانه شایسته‌سالاری را توسعه دهد، سیستمی که اجرای آن در بخش دولتی با موانع و مشکلات مختلفی مواجه است.

با روشن شدن ماهیت بخش دولتی و خصوصی، در بخش سوم این مقاله به بررسی کیفیت نیروی کار و بیکاری خواهم پرداخت.

پانوشت: در این نوشتار شرکت‌های ممدآقایی(!) را جز بخش خصوصی به حساب نمی‌آورم. بخش خصوصی یعنی شرکت‌های در و پیکرداری که تلکیف را با خودشان، با کارکنانشان و با صنعتشان روشن کرده‌اند. بخش خصوصی متفاوت از اجاره یک دفتر و استخدام منشی و تایپیست است.

محمدیوسف فراهانی

لینک مرتبط: بیکاری یا قحطی نیروی کار؟ (بخش اول)

بیکاری یا قحطی نیروی کار؟ (بخش اول)

مردم کوچه و خیابان و تاکسی می‌گویند بیکاری بیداد می‌کند. تلویزیون رسمی کشور درصد مشخصی از بیکاری و کمبود شغل را تصدیق می‌کند و معمولا برنامه‌های مسئولین را برای مبارزه با غول بیکاری عنوان می‌کند؛ اما آیا واقعا بیکاری در این حجمِ اغراق شده حقیقت دارد؟

کار من برنامه‌ریزی ارتباطات است. به زبان ساده، هر روز با برند، تبلیغات و محتوا سروکار دارم. در این سلسله پست‌ها هر حرفی می‌زنم صرفا بیان مشاهدات شخصی در همین حوزه است و قصد ندارم آن را به صنعت دیگری تعمیم بدهم. هر چند متخصصین سایر صنایع هم نظری مشابه دارند و در نشست‌های مشترک از معضلی گله می‌کنند که دغدغه مشترک همه بخش‌های صنعت این مملکت است: قحط‌الرجال!

از یک قدم عقب‌تر تعریف کنم، وقتی که همه بزرگ‌ترها نصیحتمان می‌کردند که تا جوان هستی دنبال یک آب باریکه باش! منظورشان همان شغل‌هایی است که تنها شاخص کلیدی عملکرد (KPI) «ساعت حضور» است و بس. هیچکس در مورد کیفیت این حضور صحبتی نمی‌کند. شرکت‌هایی که در آنها انجام کارهای تعیین شده در اولویت آخر باشد. شناسایی این سازمان‌ها چندان هم سخت نیست. اکثرا مدیریت دولتی دارند و حقوق متوسطی برای کارکنان در نظر گرفته‌اند، کارکنانی که قرار است به مدت سی سال کار مشخصی را انجام دهند و در نهایت بازنشسته شوند تا آژانس سر کوچه‌شان بی‌راننده نماند. تردد با دمپایی در سطح اداره هم جز شاخصه‌های اصلی این مجموعه‌هاست. بیشترین شور و نشاط سازمانی را زمانی می‌بینید که موعد تهیه صبحانه باشد. لشکری از افراد همراه با تخم‌مرغ، گوجه، ماهیتابه و البته با همان دمپایی‌های رنگارنگ به سمت آبدارخانه روان می‌شوند، و طبق معمول ارباب رجوع باید متتظر بماند تا چشم و دل حضرات سیر شود، به این امید که شاید «پروژه امضا گرفتن در طبقات» کمی پیشرفت کند!

کار کردن در این سازمان‌ها قطعا کار راحتیست. امنیت شغلی در این سازمان‌ها حداکثری است و شغل کارکنان تا سی سال تضمین شده است. همچنین کسی به خاطر کیفیت پایین خروجی‌ها بازخواست نمی‌شود. اما جوان توانمند این مملکت باید بداند که انتخاب این راه آسان در اکثر موارد تصمیم درستی نیست. کسی که خلاقیت و توانایی‌های خود را باور داشته باشد نمی‌پذیرد که وقت خود این‎گونه حرام کند تا آب باریکه معروف به کارت حقوقش واریز شود. حتی کسانی که به دلیل تنگنای مالی مجبور به همکاری با چنین سازمان‌هایی می‌شوند، به محض بهتر شدن شرایط، این سازمان‌ها را ترک کرده و به دنبال کار موردعلاقه خود می‌روند. همه ما چنین افرادی را از نزدیک دیده‌ایم یا داستان موفقیت‎شان را شنیده‌ایم.

اوضاع در بخش خصوصی کمی فرق می‌کند. در بخش دوم از این مقاله نسبتا طولانی در مورد بخش خصوصی غر خواهم زد! همراه باشید.

پانوشت: آموزه‌های محمدرضا شعبانعلی نقش به سزایی در پرورش دیدگاه من نسبت به فضای فعلی بازارکار داشت. نقش پررنگ او به خوبی در طرز فکر من نسبت به کار نمایان است و از این بابت سپاسگزار او هستم.

محمدیوسف فراهانی

چرا با نمایشگاه کتاب مخالفم؟ بررسی تحلیلی سیستم توزیع بازار نشر

در این دو سال اخیر توفیق همکاری با ناشری بزرگ و پرمخاطب را در سمت برنامه‌ریز ارتباطی داشته‌ام؛ همین ‌موضوع به من کمک کرد تا بتوانم نمایشگاه کتاب را از نزدیک رصد کنم و تا حد زیادی از سازوکار و چندوچون آن سردربیاورم.

نمایشگاه کتاب همیشه پررونق بوده و مردم هم بدشان نمی‌آید ساندویچی بخورند و چرخی بزنند و در آخر کتابی هم بخرند. رسانه‌های جمعی هم در این میان سعی دارند با ربط دادن زورکی این حضور جانفرسا (آنهایی که نمایشگاه شهرآفتاب را از نزدیک دیده‌اند منظورم را خوب متوجه می‌شوند) به موضوع کتابخوانی، ستون‌ها و برنامه‌های چارتری خود را پر کنند. اما حقیقت تلخ این است که خود نمایشگاه کتاب یکی از عوامل اصلی ضعف بازار نشر کشور است.

بیایید کمی با اصول تفکر سیستمی جلو برویم، تفکری که نزدیک‌بینی و نگاه کوتاه‌مدت را رد می‌کند. در نگاه نزدیک به نظر می‌رسد که نمایشگاه کتاب یک معامه برد-برد است. ناشر ویترین مناسب برای فروش کتاب‌هایش را پیدا کرده و خریدار هم درصد قابل‌توجهی تخفیف. با این حساب هر دو طرف خوشحالند و احتمالا نباید مشکلی وجود داشته باشد؛ اما با نگاهی دقی‌تر می‌بینیم که در این معامله‌ی به ظاهر برد-برد، سیستم توزیع کتاب تقریبا سلاخی شده است! «پخشی»هایی که کتاب را از ناشر می‌گیرند و به دست کتابفروشی ها می‌رسانند، که در این میان هم خودشان بخشی از این سیستم توزیع هستند و هم کتابفروشی. حال اگر قرار باشد کتاب‌هایمان را از نمایشگاه کتاب بخریم پس در عمل سر سیستم توزیع را بی‌کلاه گذاشته‌ایم، سیستمی که روز به روز ضعیف‌تر می‌شود و دودش به چشم ناشر و خریدار می‌رود. ناشر دیگر نمی‌تواند کتاب‌هایش را در سطح کشور پخش کند و فروشش افت می‌کند؛ از سوی دیگر کتابخوان‌ها، به‌ویژه کتابخوان‌های شهرستانی که به بازار شام میدان انقلاب دسترسی ندارند، نمی‌توانند در منطقه خود به کتاب‌های موردنیاز خود دسترسی پیدا کنند و مجبور به پرداخت هزینه‌های سنگین برای وصول کتاب موردنظر هستند.

نمایشگاه کتاب بر خلاف تصور عام به هیچ وجه نجات‌بخش بازار نشر نبوده و نیست و به سودآوری بلندمدت ناشر کمکی نمی‌کند. تخفیفات عجیب و غریبی که بر روی کتاب‌ها اعمال می‌شود موتور محرکه استقبال مردم از این رویداد غلط‌انداز است. اگر تخفیفی نباشد مردم هم به نمایشگاه نمی‌آیند. برای ناشر فرقی نمی‌کند که این تخفیف را به سیستم توزیع بدهد یا به مخاطب نهایی. علاوه بر این، هزینه‌های گزاف حضور در نمایشگاه را به این دور باطل اضافه کنید. هر کسی که حداقل یک‌بار غرفه درست و درمان راه انداخته باشد می‌داند که لیست هزینه‌های حضور در یک نمایشگاه تمام‌نشدنی است. نیازی به توضیح نیست که این هزینه‌ها نقدا از سودآوری ناشر کسر می‌شود.

سرتان را درد نیاورم. بازار تب‌دار نشر و انتشارات حال خوشی ندارد. بدنه این بازار بیمار است و نیاز به روش‌های درمانی حساب‌شده دارد. نمایشگاه کتاب درمان نیست، بلکه تزریقی اشتباهی است که شدت این بیماری را بیشتر خواهد کرد.

محمدیوسف فراهانی

عکس از ایسنا

حرف بی‌ربط: چه کسی سوزن مرا جا‌به‌جا کرد؟

معمولا عادت داریم عکس های این‌چنینی را به اشتراک بگذاریم و افسوس بخوریم که خارجی‌ها(!) چقدر وجدان دارند و بعد هم نتیجه می‌گیریم که چقدر بی‌وجدانند مردم ما. بیشتر مواقع با این جمله شروع می‌کنیم که مسلمان واقعی آنها هستند و ما فقط بلدیم «ادا»ی اسلام را درآوریم، به جای ادای اسلام.

در این مطلب قصد ندارم که سطح وجدان در کشورهای مختلف را با کشور خودمان مقایسه کنم. همه ما تجربیات تلخ و مشترکی از بی‌مسئولیتی (اگر نگویم بی وجدانی) هم‌وطنان در ذهن داریم. این تجربیات صرفا به خراب‌بودن خامه صبحانه یا دور ریختن نیمی از میوه خریداری‌شده از آقای میوه‌فروش ختم نمی‌شود، بلکه در سطوح کلان‌تر هم قابل بررسی است؛ پلی که می‌لرزد، آسفالتی که همان روز اول خراب می‌شود، جدولی که با چند ضربه کوچک از جای خود درمی آید و ساختمانی که با اولین لرزه فرو می‌ریزد.

قطعا اگر اهمال کاری کمتری صورت می‌گرفت این همه مثال مشترک در اولین تلاش به ذهنم خطور نمی‌کرد اما هدف این نوشتار بررسی خرابکاری‌های وطنی هم نیست. همه حرفم این است که در چنین مواقعی پیش خودمان به چند سوال زیر فکر کنیم: وقتی از پایین بودن سطح مسئولیت‌پذیری مردم گله می‌کنیم آیا سهمی هم برای خود قائل می‌شویم؟ آیا بخشی از این خراب‌کاری را به خودمان نسبت می‌دهیم و برای بهبودش تلاش می‌کنیم؟ یا فقط بلدیم جوالدوز را به بدن بقیه فرو کنیم؟ آخرین باری که به خودمان سوزن زدیم کِی بود؟

محمدیوسف فراهانی

عبور از سیرک رسانه‌ای با بازاریابی محتوایی

ما شلوغش می‌کنیم! ما فقط بلدیم همه چیز را شلوغ کنیم. سر هر خیابان یک تابلوی تبلیغاتی قرار دارد و یک خروار پیام و وعده و وعید. هر کانال تلویزیون را که انتخاب کنیم حداقل یک باکس آگهی بازرگانی با کلی «حرفِ اضافه» به پستمان می‌خورد. همه دارند بلند بلند حرف می‌زنند و حجم این صدا هر روز بیشتر می‌شود. نه خودمان می‌فهمیم چه می‌گوییم، نه مخاطب زبان بسته!
هر چقدر که پیام‌ها پررنگ‌تر شوند چشم و گوش مخاطبان هم بسته‌تر می‌شود. مخاطب پیش خودش الزامی نمی‌بیند که به حرف‌های ما گوش کند. او زندگی، مساله و دغدغه‌های خودش را دارد. او نیازهای خودش را دارد و توجهش صرفا معطوف به آنهاست. چه نیازی دارد که برای این برندهای پر سر و صدا نوشابه باز کند؟
اما خبر خوش اینکه همیشه راه حلی وجود دارد. می‌توان آرام و بی صدا توجه مخاطب را جلب کرد، بدون نیاز به هرج و مرج و شلوغ‌کاری. می‌توان نشان داد که به فکر مشتری هستیم، نیازهایش را می‌شناسیم و برای پاسخ به آن نیازها وقت و جیب خود را به خطر انداخته‌ایم. می‌توان برای مشتری مفید بود.
بازاریابی محتوایی (که به اشتباه بازاریابی محتوا خوانده می‌شود) پلِ گذار از این سیرک رسانه‌ای است، سیرکی که هر کسی صدایش را بلندتر می‌کند تا سر مخاطبان را به سمت خود بچرخاند.
در مورد ابعاد مختلف این راهکار صحبت خواهم کرد.

محمدیوسف فراهانی

ارتباطات یکپارچه بازاریابی

یک آینه قدی را در نظر بگیرید که سقوط کرده و به تکه‌های ریز و درشت تبدیل شده. فرم و اندازه هر یک با دیگری فرق می‌کند اما همگی یک ویژگی مشترک دارند؛ آنها تصویر واحدی از صورت شما را نشان می‌دهند.
ارتباطات یکپارچه بازاریابی (integrated marketing communications) که هم قطاران آن را با نام IMC می‌شناسند داستان مشابهی با مثال فوق دارد. IMC در علم ارتباطات به معنای یکپارچگی تصویر و جوهره برند در همه ابزارها و برنامه‌های ارتباطی ریز و درشت است. متاسفانه در بحث یکپارچگی یک آسیب بزرگ وجود دارد و آن هم استعمال مفهوم یکنواختی به جای یکپارچگی است، تا جایی که ارتباطات برند بیشتر شبیه یک کارگاه سری‌دوزی می‌شود که عین به عین قالب می‌زند. در حالی که یکپارچگی یعنی انسجام ، یعنی همگونی، یعنی شخصیت برند در ابزارهای مختلف تغییر نکند و برند را «بی‌شخصیت» نکند!
IMC یک برنامه ارتباطی جامع برای ابزارها و کانال‌های مختلف یک برند است و زمانی معنا پیدا می‌کند که تعدد وسائل و رسانه‌ها را در دستور کار داشته باشیم.

محمدیوسف فراهانی